بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم سایه دریاست می دانی؟
« دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

من دوباره اومدم ... از همه شما عزیزانی که در نبودم به یادم بودین تشکر میکنم...
خیلی خوشحالم که دوباره بین شما هستم...
با یه داستان زیبا دوباره شروع میکنم امیدوارم خوشتون بیاد و در موردش نظرتونو بگین...
دوستت دارم.....
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

بر بالهای تو نشسته ام و چون پرنده ای آزاد تا ابرها بالا خواهم رفت
ای کاش که این پرواز در خواب نباشد و تو گیسوانه آشفته ی مرا در باد رها مسازی
نکند گرمیه دستهای تو از عشق نیست؟...
نکند محبت کلامی پوچ و رویاییست؟...
ای وای اگر که این پروازه تا اوج رفتن بربال باد باشد....

خنده
به چه میخندی تو ؟
به مفهوم غم انگیزه جدایی؟
به چه چیزی؟...
به شکسته دل من یا به پیروزیه خویش؟
به چه میخندی تو؟...
به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد؟
یا به افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد به فکره خود نیست؟
خنده دار است بخند.....

ای کاش...
اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي غريب چقدر دلم بهانه تو رو مي گيره
اي كاش مي دونستي كه اين روز ها چقدر دلم هواي با تو بودن رو كرده
اي كاش مي دونستي كه توي اين روزهاي بي تو چقدر دلم گرفته
اي كاش مي دونستي كه چقدر دلم هواي ضرب آهنگ صدات و اون صداي دلنشين قدمهات رو كرده
اي كاش مي دونستي كه چقدر دستم گرمي دست هات و گوشهايم گرمي اون صدات رو كم داره
اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي بي تو چقدر دلواپس تو ام
اي كاش مي دونستي كه بي لطف حظورت چقدر تنهام
اي كاش مي دونستي كه چقدر خسته و چقدر به حضور گرم و سبزت محتاجم
اي كاش بدوني كه چقدر توي اين روزهاي بي تو آرزوي با تو بودن رو دارم
اي كاش تو همه روزهاي تنهاييم پيش من بودي و من تنها نبودم
اي كاش با حضور سبزت خونه دلم رو روشن تر مي كردي نه تاريك و ويران
اي كاش واقعا بودنم رو باور داشتي
اي كاش تركم نمي كردي و تنهام نمي زاشتي ...
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند
يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . که باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها
بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !
رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم !
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که ....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و صاحب تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگي ام را باور نکردي !
گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !
نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !

کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی...
کاش در باغچه ی سبز دلم می ماندی
کاش شعر غم من را
ز افق های غریب نگهم می خاندی
کاش اینجا بودی
کاش گلهای فراق تو گهی می پژمرد
کاش گنجشک دلت در غم من می ازرد
و جدایی می مرد
کاش اینجا بودی، کاش اینجا بودی....
در سکوت می توان نگاه را معنا کرد
و ان را با عشق به دل پیوند زد
می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد
و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت
می خواهم سکوت کنم
وتنها
به حرف نگاهت گوش کنم
